ََََََداستان کوتاه شبهای همراهی

توضیح : از این به بعد بعون الله تعالی سعی بر آن داریم تا در سایت خودمان ارایه گر داستانهای کوتاهی باشیم که امیدوارم مقبول بیافتد. بهرحال این حرکت جدید من نمایانگر این است که این حقیر میخواهم تجربیات جدیدی در زندگی هنری خویش داشته باشم امیدوارم خدای دانا وتوانا یاریگر دائمی این بنده ی کمترین باشد انشاء الله تعالی.

آن شب را که با تو بودم هیچ گاه از یاد نمیبرم شب عملیات والفجر هشت را میگویم . بعد از یک مدت طولانی اموزش واعزام برای شناسایی مواضع دشمن ! زدن به اب اروند وشبانه زدن به خط دشمن شبهای از یاد نرفتنی ای که خاطرات ناگفتنی فروانی در دل خود داشت . شبهایی که تو بودی ورمز وراز آب چطور از یاد ببرم آن گریه های ترا هنگامی که نگاهت به اب می افتاد؟ مادرت زهرا علیهما السلام با تو چه کرده بود که این قدر بی تاب او گشته بودی ؟ جدت حسین بن علی چه ولوله ای در دلت انداخته بود که بی قرار او گشته بودی؟

شب همراهيشب عملیات والفجر هشت بود تو لیوان اب را در دستانت داشتی و بی امان چشمانت اشکبار بود انقدر اعمال تو صادقانه بود که تمتمی بچه های گردان راهم به مانند خودت کرده بودی همه عاشق همه وظیفه شناساین را وقتی به آب میزدیم می فهمیدیم . گوئی اب آغوش میگشود راه باز میکرد وما را راه میبردو صداهای ما را در درون خود فرو میبرد تا ما به انسوی آب برسیم  واینها را جز معجزه چه میتوانستیم بدانیم؟ میدانی برای چه این معجزه را حس میکردیم؟ چون تو با ما بودی سید جان چون تو با بودی . دیگر برای ما یقین شده بود که با توبودن الطافی را برای ما به ارمغان می اورد که ما در سایه ان مطمئن تر به شناسایی منطقه بپردازیم.

سیدجان حالا میفهمم که تو چرا انقدر حرمت آب را پاس میداشتی! تو انقدر با آب دوست شده بودی که آّ گویی تشکر امدادگر پنهانی ما شده بود .  یادت می اید شب آغاز عملیات را؟ یادت می آید که بچهع های گردان که به آب زدند ناگهان آب آرامش خود را از دست دادبه طوفان افتاد؟ یادت می آید که موج حایل برخاست وطوفان در میان آمد؟ گویی آب  لحظه ی شهادت ترا میدانست . انگاری اب میدانست که این اخرین بار است که تو فرزند زهرای بتول را را بدرقه میکند بنابراین جدا شدن از تو برایش مقدور نبود حیفش می آمد که تو را رها کند ترا محکم در بر گرفته بودغم تورا داشت وغصه ها بهر وداع ازتو ولی یادم نمیرود که تو تنها یک کلمه گفتی که تو را رها کردو ان نبود جز نام مادرت زهرا و مگر نه اینکه آّ مهریه مادرت بود؟ آّ اروند به احترام آن مادر برزگوار ما رها کرد  و با حترام ما را بسوی ساحل برد. این سایه ی لطف خدابود لطفی که ما رابساحل رسانید تا با آغاز عملیات بتوانیم به قلب دشمن زده وآنهمه موانع عجیب وغریب او را پشت سر گذارده واتش آتشبارهای او را خاموش گردانیم وراه برای فتح فوج فوج از لشکر خدا آماده سازیم.

پیروز مندانه جلو میرفتیم وتو لبانت به لبخند آراسته میشد واین لبخندی بود که مرا غصه دار ودلگیر میکرد

تو بچه ها را هدایت میکردی ومن نگران تو بودم  لحظه ی پر کشیدن تو را همه ی بچه ها حس کرده بودند این را شوق بسیار زیاد تو نشانمان میداد همه با حسرت وغبطه بتو مینگریستیم تو نور بالا میزدی سید معلوم بود که خدا تا لحظاتی دیگر تو را بمعراج نهایی ونزد خود خواهد بردو این اتفاق افتاد درست درلحظه ای که مقاومت دشمن دردریاچه نمک  گره کوری بر پیشروی بچه ها زده بود آنگاه تو عزیز زهرا برای خاموش کردن اتش دشمن فداکارانه بسوی او رفتی تابا انفجار یک نارنجک آتش پرحجم او را خاموش کنی دشمن بسوی تو تیراندازی کرد ولی ترا ازپا نیانداخت تو با هشیاری از آتش دشمن گریختی وخود را به سنگر آتشباری او رساندی ولحظاتی بعد سنگر منفجرشد و راه پیشروی بچه ها بازگردید.

اری سیدجان من در آن شبهای همراهی دریافته بودم که تو طاقت ماندن پیش ما زمینی یان را نداری تو مشتاق دیدار رخسار مادرت زهرا بودی  تویی که با دیدن ا

آب انسان خالصانه میگریستی عاقبت با همان لبخند نقش بسته همیشگی برلبانت بدیدار مادرت نائل گشتی سید جان این خاطره را هیچگاه از یاد نخواهم برد ! هیچ گاه . هم اکنون که من کنار اروند ایستاده ام  وآ« خاطر] برایم زنده گشته ایمان دارم که ترا هرگز از یاد نمیبرم هرگز سید جان !! هرگز.